سردم شده بود
نگريستم
:
زن ، قد کوتاهي داشت
و بيني اش به طرزي عجيب کوچک بود ...
خش خش
تيغ بر موهايم مي کشيد
حسي چندش آور ،
همچون لمس بال هاي شکننده يک حشره
.
امروز ،
همه چيز مرا ياد آن مرد درشت اندامي مي انداخت
که در ادارات رسمي به کارمندان دون پايه قوانين را تذکر مي داد
و من به کارت ملي ام نگاه مي کردم
به عکس بيضي شکل احمقانه اش
.
Light Cyan
:
زن ، پوستي شفاف دارد
لبخندمي زند
ملحفه ي تميزي را روي تخت پهن مي کند
بوي لطيفي دارد
به ساعت پنج عصر ،
ميوه بر سر ميز مي گذارد
روشن
.
نوري ساکن
کمي تاريک
کتاب ..
،
کلمات اندکي تار مي شوند
خستگي
.
از چشم خسته تر ، قطره اي بر گونه ام مي غلتد
موهايم توي صورتم مي ريزد
کتاب را مي بندم
بوي سياه رنگ عطر
.
من ،
قهوه مي نوشم
و همه ي نوستالژي هايم ،
طعم قهوه دارند :
خيابان ها
رديف کتاب ها
خواب ها
گنداب ها
...
.
ذهنم ،
گاهي مي دود
تا آنجا که ، ليواني مي شکند
مردي زير باران چترش را باز مي کند
دخترکي آرايش مي کند
کودکي بالاي شيب ساده ي سرسره مکث مي کند
کسي جنايت مي کند
و اسم باباخان به فتحعلي خان تغيير مي کند
گاهي ،
کلمات پيش چشمانم تار مي شوند
و بوي پر طعم ِ قهوه ،
درونم مي پيچد
چيزي ،
مرا ،
به ياد ِ .....
...
..
.
